امروز: چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۷
کد خبر: 64105
تاریخ انتشار: ۱۱:۱۳ ق.ظ - دوشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۲۳
چاپ این نوشته
Share
سفرنامه کرمانشاه؛

وظیفه اصلی تیم ما حمایت روانی از مردم منطقه بود، کاری که شاید کمتر کسی به فکر آن باشد. تیم ما دو دکتر روانشناس و پنج روحانی بودند اما همگی تصمیم گرفتیم کار اصلی خود را بازی با بچه ها قرار دهیم و این بهترین ایده ممکن بود.

به گزارش پایگاه خبری آوای نطنز به نقل از ندای اصفهان، یکشنبه شب ۲۱ آبان ماه در خانه با همسرم مشغول خوردن شام بودیم که تلویزیون اعلام کرد، در استان کرمانشاه زلزله آمده است و این زمین لرزه در تهران و نواحی مرکزی کشور هم احساس شده است. در فضای مجازی دوستان می گفتند در اصفهان هم زلزله را احساس کرده اند.

اول از همه ایستادیم و نماز آیات را خواندیم. دو رکعت در هر رکعت یک حمد و پنج سوره بعد از هر سوره یک رکوع. نماز آیات را در هنگام وقوع حوادث عظیم مثل سیل و زلزله و بادهای شدید و… می خوانیم تا به یاد عظمت خداوند باشیم و از گناهان خود استغفار کنیم.

فردا و پس فردا فهمیدیم که زلزله خسارات زیادی در پی داشته است. زلزله ای با قدرت ۷٫۳ ریشتر؛ یعنی یک ریشتر بیش از زلزله بم! یعنی ۱۰ برابر!!!

بعدها فهمیدم این زلزله حدود ۲۰ ثانیه طول کشیده است. این زمین لرزه قدرت زیادی داشته که حدود ۴۵۰ نفر کشته و حدود ۷-۸ هزار نفر مصدوم داشته است.

از طرفی دوشنبه شب مقام معظم رهبری پیام دادند که افرادی که می توانند برای کمک به مردم راهی منطقه شوند. این بود که تصمیم گرفتم از طرف حوزه علمیه با تعدادی از طلاب راهی منطقه شویم. فردا صبح نظرم را در کلاس با رفقا مطرح کردم و آنان نیز موافقت کردند و گفتند ما هم می آییم. این شد که با یکی از رفقا به دفتر امام جمعه اصفهان حضرت آیت الله طباطبایی نژاد رفتیم. اتفاقا ایشان با مسئولان مرکز مدیریت حوزه جلسه داشتند و منشی ایشان مطلب را به ایشان انتقال داد. فی المجلس موضوع را مطرح کردند و نظر مساعد دادند و ما را به مسئولان مربوط ارجاع دادند.

از دفتر امام جمعه به سراغ مسئولان رفتم و کار را پیگیری کردم. به من گفتند: به نظرت چند نفر را می توانی جمع کنی؟ گفتم: از مدرسه ما لااقل یک اتوبوس می آیند! گفتند: برو و ثبت نام را شروع کن، ما هم یک اتوبوس هماهنگ می کنیم و بقیه مسائل را هم اوکی می کنیم.

بلافاصله به مدرسه رفتم تا بین نماز ظهر و عصر برای طلاب صحبت کنم و مطلب را بگویم. فکر می کردم چنان شوق و شوری در مدرسه به پا شود که با مخالفت مدیر مدرسه حاج آقا رفیعایی مواجه شوم و مدرسه به تعطیلی کشیده شود!

به دفتر مدیر مدرسه رفتم تا با او هماهنگ کنم که بین دو نماز اعلام کنم اما حاج آقا رفیعایی در دفترش نبود. لذا امر را با یکی دیگر از معاونان در میان گذاشتم و از او اجازه گرفتم. بین دو نماز بلند شدم و صحبت کردم. صحبت هایم اصلا جذاب نبود، البته نیازی به این کار نمی دیدم چون موضوع به قدر کافی جذاب بود.

در بین صحبت هایم دیدم مدیر مدرسه نشسته است و حرفهای مرا گوش می کند. خیلی خجالت زده شدم. بعد از نماز حدود هفت نفر از طلاب ثبت نام کردند و عده ای هم سوالاتی کردند که برنامه چیست؟ ما می خواهیم چه کار کنیم؟ اسکان چه طور است؟ و… . عده ای هم شروع کردند به نیش و کنایه زدن و مسخره کردن که طلبه می خواهد آنجا چه کار کند؟ حالا امدادگر لازم است! حالا وقت کار فرهنگی نیست! می خواهید بروید برایشان نماز جماعت بخوانید؟! چه کسی پشت سر شما نماز می خواند؟ آنجا همه اهل سنتند! جالب تر از همه یکی از طلاب پایه ۱ بود که گفت: تو جوجه طلبه می خواهی بری چه کار کنی؟!

من هم می گفتم: حالا وقت کار فرهنگی است؛ ما می خواهیم برویم و حبّ امیرالمومنین را در دل آنها بیشتر کنیم. ما وظیفه انسانی و شرعی داریم و می خواهیم برویم و حب تشیع را در دل آنها زیاد کنیم.

وقتی به منطقه رفتم دیدم نگاهم درست بود. خانواده ای شیعه شد. مردم منطقه علاقه مند به انقلاب بودند و می گفتند ما ناامید شده بودیم و می گفتیم ما را فراموش کرده اند اما حالا با این همه کمکهای مردم و تلاش های حکومت برای رسیدگی به این منطقه افتخار می کنیم که ایرانی هستیم و زیر پرچم جمهوری اسلامی زندگی می کنیم.

کم کم عده افرادی که ثبت نام می کردند زیاد می شد و از آن طرف هم ریزش داشتیم به گونه ای که اصلا نمی شد لیست ثابتی از افراد تهیه کرد! تعدادی از طلاب مدرسه با دوستان خود که طلبه نبودند می آمدند و بسیج طلاب فقط طلبه ها را بیمه می کرد و بودجه برای طلاب می داد. بنابراین اتوبوس و بیمه و بودجه سفر منتفی شد.

از آن چهار نفر فقط یک نفر آمد!

همین طور به این و آن زنگ می زدم تا مشکلات را حل و فصل کنم و از طرف دیگر همین طور دوستان تماس می گرفتند و پیام می دادند که چه شد؟ کی حرکت می کنیم؟ چرا ساعت حرکت را اعلام نمی کنید؟ من نمی آیم؟ من هم می آیم؟ این دو نفر را هم ثبت نام کنید! این یکی را که ثبت نام کردید خط بزنید! زنم موافق نیست و بیچاره ام کرده!  و… .

من که سه سال بود غیر از همسرم با کسی تماس نداشتم حالا ظرف سه روز حدود ۳۰۰ تماس و پیامک داشتم به گونه ای که موبایلم خراب شد و کم آورد.

خلاصه از بین این تماس ها با هلال احمر استان تماس گرفتم و گفتند ما به پنج نفر روحانی کارکشته نیاز داریم و من هم اسم خودم و چهار نفر از رفقا را دادم و قرار شد حدود سه ساعت دیگر یعنی ساعت دو بعد ازظهر روز پنج شنبه حرکت کنیم. فوراً به دوستان زنگ زدم و خبر دادم. از آن چهار نفر فقط یک نفر آمد.

سه مسئول در دو روز

وقتی در اتوبوس نشستیم و حرکت کردیم بعد از سه روز کمی آرام گرفتم. کم کم با بچه های خوب هلال احمر اصفهان که ۹۰ درصد داوطلب بودند آشنا می شدم. قرار بود این گروه برای حمایت روانی عازم منطقه شود و برای همین بود که به روحانی نیاز داشتند. این ضرورت را هلال احمر درک کرده بود اما عده ای از طلاب مدرسه از درکش عاجز بودند. اینکه روحانیون در چنین شرایطی باید به داد مردم برسند و در کنار آنها باشند.

صبح روز جمعه اتوبوس برای نماز صبح در شهر روانسر ایستاد و نشانه هایی از زلزله را در شهر دیدیم؛ البته خیلی کم. وقتی به مسجد رفتیم دیدیم مردم پشت سر یکی از روحانیون اهل سنت ایستاده اند ما هم ایستادیم و نماز را به جماعت خواندیم. ساعت هشت صبح به منطقه رسیدیم. شهرستان «ثلاث باباجانی».

باباجان نام خانی قدرتمند بوده که فرزندان زیادی داشته است که هرکدام از آنها با فرزندان خود در گوشه ای از این سرزمین ساکن شده اند برخی هم در عراق. سه نفر از آنها هم در منطقه ثلاث مسکن گزیده اند لذا به این نام معروف شده است.

هلال احمر استان اصفهان سوله مدرسه ای را به عنوان انبار قرار داده بود. محل اسکان ما هم در گوشه ای از همین انبار بود. در این پنج روزی که در آنجا استراحت کردیم سرمای شبها و به خصوص صبح زود و غذای نامناسب که معمولا کنسرو سرد بود توان ما را گرفت و خیلی از دوستان را بیمار کرد.

انگار دولت حضور نداشت!

به محض ورود به جمع بچه های هلال احمر متوجه شدت بی نظمی در انبار و توزیع در منطقه شدیم. تا یک هفته خبری از فرماندار و بخشدار نبود و می توانم بگویم دولت حضور نداشت. هیچ آماری از مردم نبود و هیچ کوپن و دفترچه ای برای تقسیم اقلام بین مردم توزیع نشده بود. پنج روز از زلزله می گذشت و گروه های مختلف چند بار از مردم ثبت نام کرده بودند ولی دفترچه ای به مردم تحویل نشده بود و مردم از این بابت گلایه داشتند. اگر مردم برای دریافت اقلام حمله ور می شدند علتی جز نابه سامانی در توزیع نداشت و این اتفاق در هر شهر و روستای دیگری هم که می افتاد همین می شد. این را ما که در منطقه بودیم می فهمیدیم.

بی کفایتی مسئول انبار به حدی بود که همان روز او را عزل کردند و دیگری را به جای او گذاشتند و بعد از یک روز او هم تغییر کرد. خدا را شکر آقای بهرامی، مسئول جدید که اهل شهرضا بود به خوبی بر اوضاع مسلط شد و با تیمش انبار را به خوبی اداره می کرد. کمک های مردمی مرتبا از شهرهای مختلف می رسید و با بچه ها آنها را تخلیه می کردیم و در انبار می چیدیم و بین مردم توزیع می کردیم.

در این میان باید از نیروهای یگان ویژه اصفهان یاد کرد که انصافا به خوبی نظم مدرسه را حفظ می کردند که اگر نبودند هجوم مردم هر کاری را ناممکن می کرد.

مدرسه خدیجه کبری(س) سرایداری داشت که مایه خنده بچه ها شده بود. هرچه مانع او می شدند باز هم با زن و بچه اش در انبار می گشت و مدام چیزهایی به خانه اش می برد. بچه ها می گفتند هر وقت انبار خالی شد باید به «پشتیبانی» برویم و منظورشان «خانه سرایدار» بود. یکی از رفقا به او گفته بود یکبار دیگر اینجا آمدی به یگان ویژه می گویم دستگیرت کنند. او هم چاقویی از جیبش در آورده بود و گفته بود حرف نزن!

روستای نیمه کاره

روز اول با وارد شدن به فضای منطقه احساس کردیم باید در اولین قدم منطقه را شناسایی کنیم. وقتی رسیدیم دیدیم که بچه های هلال احمر دارند تویوتاها را پر از اقلام می کنند و بین مردم تقسیم می کنند. ما هم به کمک آنان شتافتیم و همراهشان شدیم. کنسرو و پتو و لباس و صابون و شامپو و دستمال کاغذی و لوازم بهداشتی زنان و شیر خشک و پوشک و… . متاسفانه به دلیل بی نظمی در توزیع مردم هجوم می آوردند و هرکس هرچه می توانست می برد بدون اینکه فرصت کند و توجه کند که این چیست.

یک پیرمرد یک بسته ۱۲ تایی پوشک برد! پسربچه ها وسائل بهداشتی خانم ها را برمی داشتند و نمی دانستند که چیست و وقتی به آنها می گفتیم این به درد شما نمی خورد سر جایش می گذاشتند. امسال یکی از خنده دارترین موضوعات این بود که یکی از بازیگران زن گفته بود کسی حواسش به بهداشت خانمها نیست و باید این لوازم را برای آنها بفرستیم و خجالتی ندارد؛ با اینکه هلال احمر حواسش بود و زودتر فرستاده بود اما مردم به طور انبوه فرستادند و ما اسم آن را بسته فرهنگی گذاشته بودیم.

بعد از تقسیم اقلام در ثلاث تصمیم گرفتیم به یکی از روستاهای اطراف برویم. یکی از بچه های هلال احمر منطقه به نام آقای کاکایی، که اهل روستایی به نام «نیمه کاره» بود گفت در روستای ما خیلی کسی برای کمک نیامده و نیاز به کمک دارند. ما هم حوالی غروب با یک تویوتا کمی وسائل برداشتیم و راهی روستا شدیم.

جاده های فرعی و پرپیچ و خم در میان تپه های زیبا ما را به سمت روستا می برد. روستا کم و بیش خراب شده بود به خصوص خانه های خشتی و دیوارهای بلوکی روی هم آوار شده بودند. یک کوچه بود که انگار تمام لرزش زمین در آن کوچه بوده است، تمام خانه هایش خراب شده بود و روی هم آوار شده بود. در دوتا از خانه ها هم حدود ۶۰ گوسفند زیر آوار مانده بودند و و بوی تعفن آنها در هوا پراکنده شده بود.

ماموستای روستا با چند تن از جوانان روستا انباری دست و پا کرده بود و کمک های مردمی را در آن انبار می کرد و بین سرپرست خانواده ها تقسیم می کرد و مدیریت روستا را در دست گرفته بود. ما رفتیم و با او صحبت کردیم و کمی هم با خانواده ها صحبت کردیم و در کنار چادرشان نشستیم و چایی خوردیم. گرمای آتش و گرمای محبت خانواده ها صمیمیت زیادی بینمان بوجود آورد.

اقلام را به ماموستا دادیم. در آن روستا چند طلبه و تک آور سپاهی هم مشغول کار بودند به خصوص طلبه ای که از قم آمده بود مانند پدری مهربان با مردم ارتباط پیدا کرده بود و آنان را به اسم کوچک صدا می زد. او حمامی عمومی برای مردم دست و پا کرده بود و به دنبال تامین آب برای آن بود. کار ما در روستا تمام شده بود و باید برمی گشتیم اما آقای کاکایی گفت با تاریک شدن هوا جاده ای که از آن آمدیم دیگر امن نیست و باید از جاده دیگری برگردیم، پژاکی ها در این منطقه فعالند و امکان حمله آنها وجود دارد. می گفت یکبار در کوه ها داشتم گوسفندانم را می چراندم که چند نفرشان آمدند من هم از ترس برای آنها شیر دوشیدم و به آنها دادم.

مردم منطقه از پژاکی ها دل خوشی ندارند. یکی دیگر از بچه های هلال احمر منطقه ثلاث به نام کمال می گفت: پژاکی ها هر روز در ترکیه عده زیادی از نظامی ها را می کشند اما ترکیه هم نمی تواند کاری بکند. تپه های عجیب و غریب مرز مکان خوبی برای جنگ های پارتیزانی است و اگر دست گروهی افتاد سقوطشان کار خداست!

برای همین هم مردم مرزنشین معمولا اسلحه دارند ولی با این حال از سلاح های خود در درگیری هایشان استفاده نمی کنند.

وظیفه اصلی تیم ما حمایت روانی از مردم منطقه بود کاری که شاید کمتر کسی به فکر آن باشد. ما در بین مردم می گشتیم و در روستاها سرکشی می کردیم؛ به داغداران تسلیت می گفتیم و با بچه هایشان بازی می کردیم و بینشان مسابقه می گذاشتیم.

بعضی از بچه های هلال احمر آنقدر با بچه های ثلاث رفیق شده بودند که بچه ها همیشه پشت در مدرسه می ایستادند و سراغ آنها را می گرفتند و منتظر می ماندند تا آنها بیرون بیایند و با هم بازی کنند. هادی که یکی از بچه های ما بود دو سه سال تئاتر کودک کار کرده بود و در موقع بازی خودش هم بچه می شد. ما به او می گفتیم عمو پورنگ!

بازی کردن ما با بچه ها بیش از آنکه بچه ها را خوشحال کند پدر و مادرها را خوشحال می کرد و این خوشحالی ما را راضی می کرد و احساس می کردیم به هدف خود رسیده ایم. خروس جنگی، تعادل، عمو زنجیرباف، نمایش عروسکی، باد کردن بادکنک، دو، وسطی، فرغون و… .

همراه تیم ما دو دکتر روانشناس و پنج روحانی بودند اما همگی تصمیم گرفتیم کار اصلی خود را بازی با بچه ها قرار دهیم و این بهترین کار بود. یکبار که به مادرم زنگ زدم و گفتم که با بچه ها بازی می کنیم مادرم گفت: در تلویزیون نشان داد که یک روحانی داشت با بچه ها عمو زنجیر باف بازی می کرد. او یکی از اعضای تیم ما بود.

زلزله برای مردم نعمت بود

یک روز صبح که راهی روستاها شدیم تا برنامه بازی با بچه ها و اهدای جوایز را ادامه دهیم تصمیم گرفتیم به طرف سر پل ذهاب حرکت کنیم و در آن شهر هم برنامه داشته باشیم. در بین راه هم از هر روستایی رد می شدیم که امکان اجرای برنامه در آن وجود داشت و قبلا برنامه اجرا نکرده بودیم می ایستادیم و برنامه هایمان را برگزار می کردیم و جوایزی اهدا می کردیم.

کم کم ظهر شد که ما به سرپل رسیدیم. در راه رفقا در موبایلهای خود خواندند که آقا به سرپل رفته است. به محض رسیدن به سرپل از مردم منطقه سراغ آقا را گرفتیم و گفتند بله اینجا بود، دیشب به چادرها سرکشی کرد و با مردم صحبت کرد و امروز صبح هم برای مردم صحبت کرد و رفت. خیلی افسوس خوردیم که نتوانستیم ایشان را ببینیم.

مقام معظم رهبری در جمع مردم فرموده بودند این زلزله برای مردم این منطقه نعمت است. مردم هم همین را می گفتند که اگر زلزله نشده بود هیچ کسی سراغ ما را نمی گرفت و پای هیچ کدام از شما به این مناطق باز نمی شد. انصافا هم راست می گفتند، بعضی از روستاها آنقدر فرعی بود که مطمئنا هیچ وقت کسی به آنجا نمی رفت اما به دنبال زلزله حتی بسیاری از مردم با ماشین شخصی به آنجا می رفتند و کمک می کردند. حتی شنیدم یک ماشین آمده بود و به مردم پول می داد. اما انصافا در همه روستاها جوانان و بچه ها با زغال روی کارتن جملاتی نوشته بودند و از هم وطنان تشکر می کردند.

مردم می گفتند: صدای زلزله از خود زلزله وحشتناک تر بود. در یکی از روستاها با پیرمردی صحبت می کردم او تپه ای را در مقابل خانه اش به من نشان داد و گفت نگاه کن انگار این کوه را الک کرده اند! روی کوه پر بود از سنگ ریزه و خاک نرم. با دیدن این نشانه ها به یاد قیامت افتادم صدای وحشتناک و اینکه کوه ها مثل پنبه زده شده اند.

خرابی ها در شهر سرپل ذهاب به شدت زیاد بود. اینجا مرکز زلزله بوده و خانه های بسیاری خراب شده است. اینکه می گفتند مسکن مهر خراب شده است ما را ترغیب کرد تا سراغشان برویم. معمولا دیوارهای مسکن مهر ریخته بود اما ستونها و سقفها پابرجا مانده بود.

آنچه در این منطقه توجه مرا به خود جلب کرد سالم ماندن مساجد بود. تقریبا مساجد منطقه هیچ آسیبی ندیده بود. به علاوه در همین مسکن های مهر یکی از خانه ها را دیدم که پرچم یا حسین (ع) زده بود، خانه های اطرافش خراب شده بود اما آن خانه سالم مانده بود. به دوستانم که گفتم همه تعجب کردند و عکس و فیلم گرفتند. این معجزه ها به خوبی حقانیت دین را نشان می داد و مردم منطقه هم سالم ماندن مساجد را معجزه می دانستند.

کوله بری

یکی از مسائل دیگری که در این منطقه شایع است کوله بری است. مردم به میزان یک الاغ یا قاطر از آن طرف مرز اجناسی می آورند و می فروشند. این کار یکی از راههای متداول امرار معاش مردم این منطقه است.

پیش از این نیروهای مرزی به عنوان قاچاق با این کار برخورد می کردند و حتی گاهی این افراد با نیروهای نظامی درگیر می شدند و متاسفانه کشته می شدند، اما چندی پیش مقام معظم رهبری در سخنرانی خود گفتند چرا قاچاقچی های بزرگ را رها کرده ایم و به کوله برهای بیچاره گیر می دهیم؟ کوله بری اشکالی ندارد! از آن روز به بعد کوله برها بیمه شده اند و کارت کوله بری دارند و در حد مشخصی می توانند کالا وارد کنند و این کار به اقتصاد منطقه کمک کرده است.

یک روحانی می خواهیم که برای ما صحبت کند

شبی در انبار هلال احمر با حاج آقا کریمیان که از هلال احمر اصفهان با هم آمده بودیم نشسته بودیم که یکی از نیروهای یگان ویژه آمد و گفت: چند نفر آمده اند و می گویند ما چند خانواده ایم و می خواهیم یکی از روحانیون بیاید و برای ما صحبت کند. حاج آقا کریمیان گفت: سید تو برو! گفتم: حاج آقا گرگ بارون دیده ای ها! گفت: نه! چه طور؟! گفتم: هیچی! باشه می روم!

رفتم دم در و دیدم چند مرد منتظر ایستاده اند. مرا که دیدند جلو آمدند و شروع کردند صحبت کردن و گلایه کردن که ما چند خانواده ایم و هیچ چیزی نگرفته ایم. گفتم خب برویم! کجایید؟ شروع کردیم به رفتن و صحبت کردن. به یکی از آنها گفتم: چه می خواهید؟ گفت: هرچه به بقیه داده اید! چادر، پتو، غذا، چراغ علاءالدین و… . کم کم رفتیم دیدم همه شان در چادر اسکان دارند. در چادرهایشان نگاه کردم دیدم پتو هم دارند. خودشان خجالت زده شدند و گفتند: کمی کنسرو می خواهیم. اگر می خواستیم اول جمع می کردیم بعد شما را صدا می زدیم! من هم که به کلی خنده ام گرفته بود به داخل انبار برگشتم.

یکی از نیروهای یگان ویژه می گفت: خانمی آمده بود و می گفت: من یک پتوی دو نفره گلبافت آبی گل برجسته می خواهم. به او گفتم: تو محتاجی یا نه؟

به آن نیروی یگان ویژه گفتم: پتو را برای جهیزیه دخترش می خواسته!

ایثار

در روستای نیمه کاره خانه های یک کوچه تماما خراب شده بود. خانه ها خشتی بودند و آوارشان بر سر مردم ریخته بود. در آن روستا خانواده ای را دیدم که در کنار آتش نشسته بودند. پدر خانواده که حدود ۴۰ سال داشت استخوان سرش شکسته بود و تب و لرز می کرد. پسر کوچکی داشت که سه چهار ساله بود و سرش را روی پای پدر گذاشته بود و محو تماشای آتش بود و در آن سرما از گرمای آتش لذت می برد. بی اختیار جلو رفتم و شروع به نوازشش کردم. چهره معصومش اراده ام را سلب کرده بود. به یاد پسر برادرم افتادم. او هم در همین سن و سال است.

خانه این خانواده در همان کوچه بود و حالا فقط ویرانه ای از آن به جا مانده بود. پدرش می گفت: وقتی زلزله شد من خودم را روی پسرم انداختم و آوار روی ما ریخت و خدا را شکر آسیبی به او نرسید. اما حال پدر خوب نبود؛ نیروهای هلال احمر سرش را پانسمان کرده بودند ولی باید پانسمان عوض می شد. به او گفتیم با ما به ثلاث بیا تا بچه ها پانسمان سرت را عوض کنند اما پسرش شروع کرد به گریه کردن و او طاقت نیاورد و گفت فردا می آیم!

در شهر ثلاث هم به عیادت خانواده ای رفتیم که مادر خانواده فوت کرده بود و پدر با دو سه تا فرزند زنده مانده بودند. مادر در حین زلزله خود را روی فرزندش انداخته بود و جانش را نجات داده بود و خودش از دنیا رفته بود.

خدا همه درگذشتگان را رحمت و با اولیاء خود محشور کند. آمین

گزارش از: حجت الاسلام سید محمدرضا هاشمی

نام و نام خانوادگی: (موردنیاز)
پست الکترونیک: (موردنیاز)
آدرس اینترنتی:
درج دیدگاه:
آخرین اخبار
پربیننده ترین ها